
اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم
قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه
____________$$$$$ unn
___$$_________$$$ unn
__$$$$_______$$$___$$$$$ unn
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$ unn
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$ unn
$____$$$$_$$$$_$$$ unn
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$ unn
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$ unn
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$ unn
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$ unn
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$ unn
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$ unn
$___$$$$___$$__$$$$___$$$ unn
____$$$_____$$___$$$____$$ unn
____$$______$$$___$$$____$ unn
____$$_______$$____$$$ unn
____$________$$$____$$ unn
____ _________$$$____$ unn
_____________$$$
_____________$$$
____________ $$$
____________$$$
___________$$$
_________$$$$$
________$$$$$.•*..*•. .•. .•*..*•. .•.
______ $$$$$
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست
گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست
از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت
از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شود
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود
ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود
همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... .
به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد در دلی آتش جاویدی را
دیدمت وای چه دیداری وای این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود
دیدمت وای چه دیداری واینه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسینه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که دردل دارم من از این عشق چه حاصل دارم
:
««::
می گریزی ز من و در طلبت بازهم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده من لب سوزان ترا می جوید
میتپد قلبم و با هر تپشی قصه عشق ترا میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه بک
ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سراپرده خک
در دلم آرزویی بود که مرد لب جانبخش تو را بوسیدن
بوسه جان داد به روی لب من دیدمت لیک دریغ از دیدن
سینه ای تا که بر آن سر بنهم دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد در دلی آتش جاویدی را