حتماً برایتان اتفاق افتاده است که فردی گوشی شما را برای برقراری یک تماس قرض بگیرد و پس از اتمام تماس ، شماره ای که با آن تماس گرفته است را از بخش Call Log گوشی پاک می کند تا شما ندانید با چه شماره ای تماس گرفته است و یا چه شماره ای به گوشی شما زنگ زده بوده است .
یا شاید در جستجوی شماره
ای هستید که قبلا با آن تماس گرفته اید و در دفترچه تلفن خود ندارید و از
شانس بد شما بخش Call Log که نیز که شماره هایی که با آن ارتباط برقرار
کرده اید را نگهداری می کند ، پاک کرده اید …
و یا شاید قصد خرید یک
گوشی را دارید که فروشنده آن ادعا می کند گوشی کاملاً آکبند و نو بوده و
تاکنون از آن استفاده نشده است و شما قصد دارید واقعا از این موضوع مطمئن
شوید که آیا واقعاً تماسی با گوشی برقرار نشده است ….
در چنین مواردی چه می کنید ؟
ترفند سونی اریکسون
شایان ذکر است این ترفند تنها مخصوص گوشیهای سونی اریکسون با پلتفرم جاوا می باشد .
برای این کار مراحل زیر را دنبال کنید .
1- وارد بخش Contact (دفترچه تلفن) شوید .
2- گزینه New contact را انتخاب کنید .
3- سپس گزینه New number را انتخاب کنید.
4- سپس گزینه Add را برگزینید .
5- گزینه Look up را انتخاب کنید .
6- سپس گزینه More را بزنید .
7- گزینه Unsaved nos را انتخاب کنید
اگر زبان تلفن همراه شما فارسی است ، گزینه ها به ترتیب از چپ به راست از این قرار خواهند بود:
مخاطبین » افزودن » شماره جدید » افزودن » جستجو » بیشتر » شماره ذخیره نشده
خوب چه می بینید ؟
بله آخرین شماره هایی که توسط گوشی شما با آنها ارتباط برقرار شده است ! (تماس گرفته شده و پاسخ داده شده ) را مشاهده خواهید کرد .
» این لیست قابل حذف نیست و همواره تا 10 شماره آخر را نمایش می دهد .
فرض کنید در شرایطی قرار
گرفتهاید که جان کسی در خطر است، حادثهای ناگوار رخ داده، میخواهید به
آتشنشانی اطلاع بدهید و یا به کمک فوری پلیس نیاز دارید؛ قطعأ در اولین
اقدام از تلفنهمراه خود برای تماس با مراکز مربوطه نظیر پلیس، آتشنشانی
و اورژانس استفاده میکنید. اما به هر دلیلی ممکن است این اقدام به طور
طبیعی میسر نشود. هماکنون قصد داریم ترفندی کاربری را به شما معرفی کنیم
که با بهرهگیری از آن میتوانید در شرایطی مانند شرایط ذیل نیز با مراکز
فوریتهای اضطراری تماس بگیرید؛ در زمانهایی که تلفنهمراه شما از شبکه
خارج شده باشد و هیچ نوع ارتباطی بین گوشی شما و شبکه تلفنهمراه برقرار
نباشد. در زمانهایی که گوشی شما قفل شده و پسورد آن را به یاد نمیآورید.
و حتی هنگامی که سیمکارت شما سوخته باشد و یا اصلأ سیمکارتی در اختیار
نداشته باشید و گوشی شما بدون سیمکارت روشن باشد. در این موارد و کلیه
موارد نظیر آن با استفاده از این ترفند میتوانید با مراکز فوریتهای
اضطراری تماس بگیرید.
کافی است در هر یک از شرایط فوقالذکر، با شماره 112 (بدون پیششماره) تماس بگیرید.
این شماره که مدتی است (ترفندستان) در کشور ما نیز فعال شده، یک شماره بینالمللی جهت استفاده از تلفن همراه در مواقع اضطراری است.
پس از تماس با این شماره به اپراتور مربوطه وصل شده و میتوانید وضعیت اضطراری خود را تشریح کرده و تقاضای کمک کنید.
همانطور
که گفته شد برای تماس با این شماره، نیازی به سیمکارت و حتی شبکه همراه
نیز ندارید. حتی اگر گوشی شما در حالت Lock هم باشد باز هم میتوانید این
شماره را بگیرید.
تنها به چند نکته مهم دقت کنید:
اگر سیمکارت
ندارید و یا سیمکارت شما همراه اول است، به هیچ عنوان بدون دلیل و جهت
آزمایش این شماره با 112 تماس نگیرید. چرا که بلافاصله به اپراتور مربوطه
وصل شده و با او صحبت میکنید. در نتیجه جهت تست و آزمایش، بیجهت به این
شماره تماس نگیرید.
در سیمکارت های ایرانسل در صورت تماس با 112، به
یک سامانه گویا وصل میشوید (ترفندستان) که از شما درخواست میکند مرکز
مورد نیاز خود را وارد کنید تا به آن وصل شوید.
همچنین دقت کنید در مواقع غیراضطراری که تماس به طور مستقیم با مراکزی نظیر 110، 125 و 115 امکان پذیر است، از 112 استفاده نکنید.
تماس با 112 از طریق تلفن ثابت نیز در موارد اورژانسی قابل انجام است
مادر...دمش گرم !!!
توضیح _ این یادداشت رو خیلی وقته نوشته بودم و قرار نبود به این زودی ها منتشر بشه . امروز یادداشت تاثر برانگیزی رو خوندم از "محمد علی ابطحی "در فراق مادرتازه از دست داده اش . خیلی متاسف شدم . از همین جا بهش تسلیت می گم و شعر فریدون رو هر چند دیر ولی تقدیم می کنم به ابطحی عزیز که می دانم با خواندنش آه از نهادش بر خواهدآمد که چه لحظات عزیز و گرانقدری را از دست داده است .
--------------------------------------
هر وقت تلفن می زند پیش از اینکه مجال پیدا کند و بپرسدکه :قرصت را خورده ای یا رفتی برای آزمایش خون و این حرفها ،پیش دستی می کنم و از او می پرسم .
- داروهای تیروئیدت روخوردی ؟
-داروی خواب خوب اثر گذاشته شبها راحت میخوابی ؟ یه وقت بدون هماهنگی با پزش داروت رو عوض نکنی ؟
-قرصهای آهن رو می خوری یادت باشه حتما با آب پرتقال بخوری که خوب جذب بشه و اگر از آب پرتقال خسته شدی بلافاصله بعد از خوردنش یه پرتقال یا نارنگی بخور! باشه ؟
-راستی قرصهای "روی" را می خوری ؟ یادت باشه شبها باید بخوری ها !
-کرم ها رو استفاده می کنی ؟ شبها یادت باشه ها وقتی رو پات زدی با نایلون بپوشون که زود اثر کنه و زخم روی پات زود خوب بشه .باشه؟ !!
در بین این همه سئوال و جواب ها یادش می ره چی می خواست بگه و خود به خود موضوع صحبت عوض میشه . دمش گرم که هنوز مایه آرامشه ! همین واسه من کافیه ! یاد "فریدون مشیری عزیز" بخیر که نوشت :
تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
------------------------
و این تنها لذتی است که این روزها خداوند به من ارزانی داشته . خوش به حالم !
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید..
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن
با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام
او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و
نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن
پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت
کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا
موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
یه
روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک
بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی
کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش
با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت
را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در
کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود
بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن
خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد گذشت تا اینکه آن
دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد.
والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در
حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده
و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های
دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود
داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به
کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری
بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر
توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع
کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه
کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر
ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای
مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک
روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد
که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی
خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به
کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول
هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن
دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی
بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به
بار آورد.
وقتی
در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر
ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال
هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو
(Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن
هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در
آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه12.000 تومان !!!
منبع:دوستان
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است
هرگز
چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت
آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری
بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که
بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش
بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به
آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ،
بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم