منوچهر نیستانی
منوچهر نیستانی در سال 1315 در کرمان زاده شد و در سال 1360
در تهران بر اثر سکته قلبی درگذشت.وی علاوه بر سرودن شعر، دست اندرکار
پژوهش های ادبی بود و به ترجمه نیز دست می زد. از دفترهای شعر او، جوانه،
خراب، دیروز،... معروف است. برگزیده اشعاری دارد که نامش دو با مانع است و
در 1369 منتشر شده است.
شب می رسد ز راه , راه همیشگی
شب , با همان ردای سیاه همیشگی
تردید, در برابر, بد, خوب,نیستی
چشمت چراغ سبز و, سه راه همیشگی
عاشق شدن گناه بزرگیست- گفته اند -
ماییم و ثقل بار گناه همیشگی!
می بینمت که صید دل خسته می کنی
با سحر چشم-مهر گیاه همیشگی-
ای کاش می شد آن که به ره باز بینمت
با شرم و ناز ونیم نگاه همیشگی!
نازت نمی کشم که لگد مال هرکسی
ماهی, ولی دریغ نه ماه همیشگی
بری بونس هلالی من - می خورد تو را -
شب - ماهی بزرگ سیاه همیشگی!
با بی ستاره های جهان گریه کرده ام
یک آسمان ستاره گواه همیشگی
تا راز دل بگویم در خویشتن شدم
سر برده ام به چاه, به چاه همیشگی
نازت نمی کشم که لگد مال هر کسی
ماهی, ولی دریغ! نه ماه همیشگی!
خرگوشکم به شعبده می آورم برون
خرگوش دیگری ز کلاه همیشگی
موی تو خرمنی ست طلایی, به دست باد
در چشم من, جهان, پر کاه همیشگی
آرامش شبانه مگر می توان خرید؟
با سکه قدیمی ماه همیشگی
یک باغ, بی ترنم مرغان در قفس
سوغات روز,روز تباه همیشگی
حیف از غزل - که تنگ بلور است - پر شود
با اشک گرم و سردی آه همیشگی!
__________________
بهار من
گفتند زندگی
بار دگر به روی تو لبخند می زند
و ای شاعر رمیده دل، افسون نوبهار
بار دگر به پای دلت بند می زند
این هم بهار
خنده شیرین روزگار
پس کو قرار بخش دل بی قرار من؟
پا می نهم به راه
به امید مهر یار
ای وای بر من و بر دل امیدوار من
سالی دگر گذشت و دریغا که من ز عمر
جز خاطرات تلخ، بری بر نداشتم
در دل نشاندم اخگر عشقش به اشتیاق
بیچاره من که چاره دیگر نداشتم
لبخنده بهار نخنداندم، که من
لبخنده های دلکش او را ندیده ام
بیزارم از نسیم نوازشگر بهار
چون تا کنون نوازش او را ندیده ام
سال گذشته گرچه به غم سوختم، ولی
دیگر در آرزوی نگاهی نسوختم
بی اختیار دل به خیالی نباختم
هر دم در این خیال به راهی نسوختم
امسال، چشم من
دنبال چشم غم زده غم زدای اوست
ور با همه رمیده دلی زنده مانده ام
تنها برای اوست.
__________________
اما اگر بهار نیاید ...
با آن که حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
در شهرتان غریب رها میکنم هنوز
این حسرت
این ترانه معصوم
ای با شبم نشسته چو مهتاب
با من سخن بگوی نه با ابر
در اشک من نگر نه به مرداب
با خود به دوردست غروبم ببر که باز
قلبم ز هیبت شب گریه کرده ساز
خرداد را به شادی گشتن
در باغ چشمهای تو خواهم من
در باغ چشمهای تو می خواهم
شعر و شکوفه خرمن خرمن
اما اگر بهار نیاید...!
ای با شبم نشسته چو مهتاب
افسوس حرفهای مرا باد
با ابرهای سوخته پرواز می دهد
با لحظه های من همه مغموم
__________________